غزل شمارهٔ ۵۶۲
خاک نمیم، ما را،کی فکر عجز و جاه استگرد شکستهٔ ما بر فرق ماکلاه است
عشق غیوراز ما چیزی نخواست جزعجزسازگدایی اینجا منظور پادشاه است
خیر و شریکه دارند بر فضل واگذاریدهرچند امید عفو است درکیش ماگناه است
با عشق غیرتسلیم دیگر چه سرکندکسدر آفتاب محشر بیسایگی پناه است
دلگر نشان نمیداد هستی چه داشت در بارتمثال بیاثر را آیینه دستگاه است
ای شمع چند خواهی مغرور ناز بودناینگردن بلندت سر درکنار چاه است
جهد ضعیف ما را تسلیم میشناسدهرچند پا نداریم چون سبحه سر به راه است
خاک مرا مخواهید پامال ناامیدیبا هر سیاهکاری در سرمهام نگاه است
شستن مگربخواند مضمون سرنوشتمنامیکه من ندارم در نامهٔ سیاه است
شادمکه فطرتم نیست تریاکی تعینوهمیکه میفروشم بنگ است وگاهگاه است
بیدل دلیل عجز است شبنم طرازی صبحاز سعی بیپر و بال اشکم گداز آه است