غزل شمارهٔ ۵۳۸
زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن استبا نفس،سرمایهای گر هست ازخود رفتن است
نبض امکان را که دارد شور چندین اضطرابهمچو تار ساز در دلهیچ و بر لب شیون است
بگذر از اندیشهٔ یوسفکه درکنعان مایا نسیم پیرهن یا جلوه ی پیراهن است
هیچکس سر برنیاورد ازگریبان عدمشمع این پروانه از خاکستر خود روشن است
از فسون چشم بند عالم الفت مپرسانکه فردا وعدهامدادهست امشب با من است
جزتعلق نیست مد وحشتتجرید همهرقدر از خود بر آیی رشتهٔ این سوزن است
نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیستذره را آیینهای گر هست چشم روزن است
بر جنون زن گر کند تنگی لباس عافیتغنچه را بعد از پریشانی گریبان دامن است
غیر خاموشی دلیل عجز نتوان بافتنشعلهٔ ما، تا زبان دارد سراپا گردن است
شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواهخون بسملگر پریشان نقشبنددگلشن است
آنگرانسنگیکه نتوان از رهش برداشتنچون شرر خود را به یک چشم از نظر افکندن است
لاله سوداییست بیدل ورنه در گلزار دهرهرکجا داغیستچشمش با دل ما روشن است