غزل شمارهٔ ۵۳۰
ستم شریک من یاس خوشدن ستم استحریف عذر هزار آرزو شدن ستم است
دلیست در بغلت بو کن و تسلی باشچو آهوان ز هوا نافه جو شدن ستم است
مرا به حیرت آیینه رحم میآیدطرف بهاینهمه زشت و نکو شدن ستم است
فنا نگشته ز تنزیه شرم باید داشتبه رنگ بال نیفشانده بو شدن ستم است
ز حرص ذلت حاجت به هیچ در مبریدبه شرم تشنهلب آبرو شدن ستم است
ز بس گداختهام از نظر نهان شدهامهنوزپیش میان تو مو شدن ستم است
به سجده خاک شو و محو یک تیمم باشعرقفروش دوام وضو شدن ستم است
دل آب میشود از نام وصل خاموشمادب پیام حدیث مگو شدن ستم است
به کارگاه عناصر دماغ میسوزمچراع خیره سر چارسو شدن ستم است
به هجر زندهام آیینه پیش من مگذارجدا ز یار به خود روبهرو شدن ستم است
ز خویش درنگذشتهست هیچکس بیدلبه وهم دور مرو برمن اوشدن ستم است