گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۹

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اماست۱۲ بیت
چشمی که ندارد نظری حلقهٔ دام استهر لب که سخن‌سنج نباشد لب بام است
بی‌جوهری از هرزه‌درایی‌ست زبان راتیغی که به زنگار فرو رفت نیام است
مغرور کمالی، ز فلک شکوه چه لازم؟کار تو هم از پختگی طبع تو خام است
ای شعلهٔ امید نفس، سوخته تا چندفرداست که پرواز تو فرسودهٔ دام است
نومیدی‌ام از قید جهان شکوه نداردبا دام و قفس طایر پرریخته رام است
کی صبح نقاب افکند از چهره که امشبآیینهٔ بخت سیهم در کف شام است
نی صبر به دل مانْد و نه حیرت به نظرهاای سیل دل و برق نظر، این چه خرام است؟
مستند اسیران خم و پیچ محبتدر حلقهٔ‌ گیسوی تو ذکر خط جام است
بگذر ز غنا تا نشوی دشمن احباباول سبق حاصل زر ترک سلام است
گویند بهشت است همان راحت جاویدجایی که به داغی نتپد دل، چه مقام است؟
چشم تو نبسته‌ست مگر گفت‌وشنودتمحو خودی ای بی‌خبر، افسانه کدام است؟
بیدل، به گمان محو یقینم، چه توان کرد؟کم‌فرصتی از وصل‌پرستان چه پیام است؟