گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۴

میی‌که شوخی رنگش جنون افلاک استبه خاتم قدح ما نگین ادراک است
خمیر قالب من بود لای خم‌ کامروزکسی که ریشه دوانید در دلم تاک است
مریز آب رخ سعی جز به قدر ضرورکه سیم‌ و زر ز فزونی ودیعت خاک است
فروغ جوهر هرکس به قدر همت اوستبه چشم آتش اگر سرمه‌ای است خاشاک است
ز صیدگاه تعلق همین سراغت بسکه هرکجا دلی آویخته ا‌ست فتراک است
نگه ز دیده ی ما پرتوی نداد برونچراغ آینه از دودمان امساک است
دلم به الفت ناز و نیاز می‌لرزدکه رنگ جلوه حریرست ودیده نمناک است
جهان ز بسکه نجوم غبار دل داردنگاه از مژه بیرون نجسته در خاک است
تپید‌ن آینهٔ ماست ورنه زین دریاحساب موج به یک آرمیدنش پاک است
به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدلتو پر فشانی و از ششجهت قفس چاک است