غزل شمارهٔ ۵۰۳
حذر ز راه محبت که پر خطرناک استتو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است
توان به بیکسی ایمن شد از مضرت دهرسموم حادثه را بخت تیره تریاک است
به اختیار نرفتیم هرکجا رفتیمغبار ما و نفس، حکم صید و فتراک است
ز بس زمانه هجوم کساد بازاریستچو اشک گوهر ما وقف دامن خاک است
چگونه کم شود از ما ملامت زاهدکه صد زبان درازش به چوب مسواک است
ازین محیط که در بینمیست توفانشکسی که آب رخی برد گوهرش پاک است
غبار حادثه حصنی است ناتوانان راکمند موج خطر ناخدای خاشاک است
ز خویش رفتن ما رهبری نمیخواهددلیل قافلهٔ صبح سینهٔ چاک است
نیامدهست شرابی به عرض شوخی رنگجهان هنوز سیهمست سایهٔ تاک است
چه وانمایمت از چشمبند عالم وهمکه خودنمایی آیینه در دل خاک است
زمانه کجمنشان را به برکشد بیدلکسی که راست بود خار چشم افلاک است