گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: لاتشاست۱۰ بیت
آنچه‌در بال‌طلب رقص است‌، در دل آتش استهمچو شمع اینجا زسرتا پای بسمل‌آتش است
از عدم دوری‌، جهانی را به داغ وهم سوختمحو دریا باش‌، ای‌گوهر! که ساحل آتش است
یک قلم چون تخم اشک شمع آفت مایه‌ایمکشت ما‌چندانکه سیراب‌است حاصل‌آتش است
کلفت واماندگی شد برق بنیاد چناربا وجود بی‌بریها پای درگل آتش است
در شکنج زندگی می‌سوزدم یاد فنانیم بسمل را تغافلهای قاتل آتش است
می‌رویم آنجاکه‌جز معدوم‌گشتن چاره نیستکاروانها خار و خس دربار و منزل آتش است
می‌گدازد جوهر شرم از هجوم احتیاجای‌کرم معذور در بنیاد سال آتش است
از تپش‌های پر پروانه می‌آید به‌گوشکاشنای شمع را بیرون محفل آتش است
هر دو عالم لیلی بی‌پرده است‌، اما چه سودغیرت مجنون ما را نام محمل آتش است
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیستچون نفس درزیرپا دل دارم و دل آتش است