غزل شمارهٔ ۴۹۰
ما را به راه عشق طلب رهنما بس استجایی که نیست قبلهنما نقش پا بس است
جنس نگه ز هر که بود جلوه سود ماسرمایه بهرآینهکسب صفا بس است
ننشست اگر به پهلوی، ما تیر او، ز نازنقشی به حسرتش، ز نی بوربا بس است
سرگشتهای که دامن همت کشد ز دهربر دوش عمر چون فلکش یک ردا بس است
گو سرمه عبرت آینهٔ دیدهها مباشما را خیال خاک شدن توتیا بس است
یک دم زدن به خاک نشاند سپند راهرچند ناله هیچ ندارد مرا بس است
گر مدعا ز جادهٔ اوهام جستن استیک اشک لغزش تو فنا تا بقا بس است
منتکش نسیم نشد غنچهٔ حبابما را همان شکسته دلی دلگشا بس است
آخرسری به منزل مقصود میکشیمافتادگی چو جاده در این ره عصا بس است
یارب مکن به بار دگر امتحان مابرداشتیم پیش تو دست دعا بس است
عرض شکست دل به زبان احتیاج نیسترنگ شکسته آینهٔ حال ما بس است
بیدل دماغ دردسر این و آن کراستبا خویش هم اگر شدهایم آشنا بس است