گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۹

عشرت موهوم هستی‌کلفت دنیا بس استرنگ این‌گلزار خون‌گردیدن دلها بس است
نشئهٔ خوابی‌ که ما داربم هرجا می‌رسدفرش مخمل‌گر نباشد بستر خارا بس است
آفت دیگر نمی‌خواهد طلسم اعتبارچون شرر برق نگاهی خرمن ما را بس است
انقلاب دهر دیدی‌گوشه می‌باید گرفتعبرت احوال‌ گوهر شورش دریا بس است
می‌شود زرپن بساط شب‌، ز نور روی شمعرونق بخت سیه پرواز رنگ ما بس است
حسن‌بی‌پرواست‌، اینجا قاصدی‌درکار نیستنامهٔ احوال مجنون طرهٔ لیلا بس است
آگهی مستغنی‌ست از فکر سودای شهوددیده ی بینا اگر نبود دل دانا بس است
مطربی در بزم مستان‌گر نباشدگو مباشنی‌نواز مجلس می‌گردن مینا بس است
پیچش آهی دلیل وحشت دل می‌شودگردبادی چین طراز دامن صحرا بس است
سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باشافسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است