گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۷

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ساست۱۱ بیت
سفله با جاه نیزهیچکس استمور اگر پر برآورد مگس است
نفس را بی‌شکنجه مگذاریدسگ‌ دیوانه مصلحش مرس است
خفت اهل شرم بیباکی‌ستچون پرد چشم پایمال خس است
منفعل نیست خلق هرزه معاشدو جهان یک دماغ بوالهوس است
بر امید گشاد عقدهٔ کارچشم اگر باز کرده‌ایم بس است
خون افسرده‌ایم باقی هیچخرقهٔ‌ ما چو پوست بر عدس است
فرصت رفته نیست باب سراغکاروان خیال بی‌جرس است
آینه نسبتی به دل داردکه مقام تأمل نفس است
مفلسان را، ز عالم اسبابتاگریبان تمام دسترس است
هرکه جست از عدم به‌هستی ساختیک قدم پیش آشیان نفس است
بیدل از خاک می‌رویم به بادغیر ازین‌نیست‌آنچه پیش‌و پس است