گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یزاست۱۰ بیت
ز خود رمیدن ‌دل بسکه شوخی‌انگیز استچو شبنم آبلهٔ ما شرار مهمیز است
دماغ منت عشرت‌کراست زین محفلخوشم‌ که خندهٔ مینای می نمکریز است
زجنبش مژه بر ضبط اشک می‌ لرزمکه زخمهٔ رگ این ساز نشتر تیز است
کدام صبح که شامی نخفته در شغلشصفای طینت امکان کدورت‌آمیز است
هزار سنگ شرر گشت و بال ناز افشاندهنوز سعی‌ گداز من آبروریز است
سر هوای اقامت درین چمن مفرازبهوش باش که تیغ گذشتگی تیز است
به طبع سنگ فسردن شرار می‌بنددهوای عالم آسودگی جنون‌خیز است
شکست‌ ظرف حباب از محیط خالی ‌نیستز خود تهی ‌شده از هر چه ‌هست ‌لبریز است
دمیده‌ایم چو صبح از دم گرفتاریغبار عالم پرواز ما قفس‌بیز است
کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدلدبیل صحت بیمار حسن پرهیز است