غزل شمارهٔ ۴۷۴
وحشت مدعا جنون ثمر استناله بالفشانده ی اثر است
سوختن نشئهٔ طراوت ماستشمع از داغ خویش گل به سر است
شب عشرت غنیمت غفلتمژه گر باز میکنی سحر است
سنگ در دامن امید مبندفرصت آیینهداری شرر است
ساز نومیدی اختیاری نیستخامشی نالهٔ شکست پر است
نتوان خجلت مراد کشیدای خوش آن ئالهای که بیاثر است
اشک گر دام مدعا طلبیستچشم ما از قماشگریه تر است
وضع این بحر سخت بیپرواستورنه هر قطره قابل گهر است
سایه تا خاک پُر تفاوت نیستاز بقا تا فنا همین قدر است
درد کامل دلیل آزادیستتا نفس ناله نیست در جگر است
همچو آیینه بسکه دلتنگیمخانهٔ ما بروننشین در است
بیدل از کلفت شکست منالبزم هستی دکان شیشهگر است