غزل شمارهٔ ۴۷۱
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر استمرکز دور محیط آب رخگوهر است
چرخ ز سرگشتگیگرد سحر سازکردسودن صندل همان شاهد دردسر است
لاف هنر بیهدهست تا ننمایی عملتیغ نگردد چنارگر همه تن جوهر است
نیست غبار اثر محرم جولان ماکز عرق شرم عجز راه فضولی تر است
رشتهٔ ساز امید درگره عجز سوختشوق چه شوخیکند ناله نفسپرور است
رهرو تسلیم را، راحله افتادگیقافلهٔ عجز را خاک شدن رهبر است
تا به قبولی رسی دامن ایثارگیرشامهٔ آفاق را صیتکرم عنبر است
بحث عدو را مده جز به تغافل جوابزانکه حدیث درشت درخورگوش کر است
دام تپشهای دل حسرت سیر فناستشعلهٔ بیتاب ما بسمل خاکستر است
رویکهدارد عرق، دیدهسرشک آشناستزلفکه در تابرفت نسخهٔدل ابتر است
چاکگریبان ما سینه به صحراگشودتنگی خلق جنون این همه وسعتگراست
بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بسبزم چو باشد شراب آبلهاش ساغر است