غزل شمارهٔ ۴۶۴
درآن مقامکه عرض جلال معبود استغبار نیستی ماست آنچه موجود است
جهان بیجهتی قابل تعین نیستبه هرطرفکهاشارتکنیم محدود است
مشو محاسب غفلت به علم یکتاییاحد شمردنت اینجا حساب معدود است
خموش تا نفست ما و من نینگیزدنهال شعله به هرجاست ریشهاش دود است
ز نقد و جنس خود آگه نهای درتن بازاراگر به فهم زبان هم رسیدهای سود است
نیاز تا نبری، رمز ناز نشکافیبه هرکجا اثر سجدهایست مسجود است
بیاض دیدهٔ یعقوب ناامیدی نیستدر انتظار بهی، داغ ما نمکسود است
ز سرنوشت مپرسید، منفعل رقمیمجبین، خطیکه نشان میدهد، نماندود است
قبول اگر طلبی، نیستیگزین بیدلکه غیرخاک شدن هرچه هست مردود است