غزل شمارهٔ ۴۶۳
تنم ز بند لباس تکلف آزاد استبرهنگی بi برم خلعت خداداد است
نکرد زندگیام یک دم از فنا غافلز خود فرامشی من همیشه دریاد است
هجوم شوق ندانم چه مدعا داردز سینه تا سرکویت غبار فریاد است
چه نقشهاکه نبست آرزو به پردهٔ شوقخیال موی میان توکلک بهزاد است
مشو ز نالهٔ نی غافل ای نشاطپرستکه شمع انجمن عمر روشن از باد است
حدیث زهد رهاکن قلندری آموزچه جای دانهٔ تسبیح و دام اوراد است
صفای سینه غنیمتشمار و عشرتکنکه کار تیرهدلان چون غبار بر باد است
ز سایهٔ مژهٔ اوکناره گیر، ای دلتو خسته بالی و این سبزه دست صیاد است
غبار هستی من ناله میدهد بر باددگر چه میکنی ای اشک وقت امداد است
ز هست خویش مزن دمکه در محیط ادبحباب را نفس سرد خویش جلاد است
به قید جسم سبکروح متهم نشودشرر اگر همه در سنگ باشد آزاد است
نجات میطلبی خامشیگزین بیدلکه درطریق سلامت خموشی استاد است