گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۸

زان اشک‌که چون شمع زچشم‌تر من ریختمجلس همه‌رنگین شد و گل در بر من ریخت
آهنگ غروری چو شرر در سرم افتادتا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت
افسون غنا خواب مرا تلخ برآورداین آب نمک بود که بر گوهر من ریخت
آن روز که یازید جنون دست حمایتمو چتر شد و سایهٔ ‌گل بر سر من ریخت
عمری‌ست سراغ دل گمگشته ندارمیارب به‌کجا این ورق از دفتر من ریخت
چون شعله پس از مرگ به خود چشم‌ گشودمبرروی من آبی‌ست‌که خاکستر من ریخت
اشکم ز تنک‌مایگی‌ام هیچ مپرسیدتا جرعه فشانم به زمین ساغر من ریخت
فریادکه چون شمع به جایی نرسیدمیک لغزش مژگان به همه پیکر من ریخت
چون سایه ز بیمار ادب دست بداربدافتادگیی بود که بر بستر من ریخت
بیدل دیت آب رخ خود زکه خواهماین خون قناعت طمع‌ کافر من ریخت