غزل شمارهٔ ۴۰۷
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریختهمچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یک سحر تا نقشبندم صد چمنرنگم شکستتا به پروازی رسم اندیشه چندین بال ریخت
همچو دل آیینهٔ وهمی به دست افتاده استمیتوان از لافهستی یکجهان تمثال ریخت
گاه عرض سرنوشت ناتوانیهای منتا رقم در جلوه آید، کلک قدرت نال ریخت
یک نفس چون سایه گشتم، غافل از خورشید عشقبر سراپایم سواد نامهٔ اعمال ریخت
آبم از شرم سماجت پیشگان این چمنبهر یک لبخنده نتوان آبرو هرسال ریخت
بیتب شوقت به رنگ شعله داغ اخگرمآرمیدنها مرا در قالب تبخال ریخت
رفتهام از خویشتن چندانکه میآیم هنوزبیخودی از ماضیام توفان استقبال ریخت
عمر بگذشت و همان ناقدردان جلوهایمنیستی آیینهٔ ما سخت بیتمثال ریخت
صبح این ویرانهایم از فیض نومیدی مپرسخاک ما بر باد رفت و عالم اقبال ریخت
تا پری افشاندهایم از آسمانها برتریمبسمل رنگیم نتوان خون ما پامال ریخت
کار با عشق است بیدل ورنه در میدان لافبوالهوس هم میتواند خونی از قیفال ریخت