غزل شمارهٔ ۴۰۵
آن شعلهکه در دل شرر عشق وهوس ریختگرد نفسی بودکه رنگ همهکس ریخت
صد دشت ز خویش آن طرفم ازتپش دلشمع رهگمگشتگیام سعی جرس ریخت
فریادکه نقشی ندمانید حبابمتا دم زدم این آینه ازتاب نفس ریخت
صدخلد حلاوت پی پرواز هوس رفتشیرینی جانم همه درراه مگس ریخت
شرمندهٔ صیاد خودم چون نفس صبحکزنیم تپشگرد من ازچاک قفس ریخت
معموری بنیاد جسد بر سر هیچ استآتشکدهها رنگ بناییستکه خس ریخت
هم قافلهٔ -سیرت سرشار نگاهیمگرد ره ما سرمه به آواز جرس ریخت
برداشتن ازکوی توام صرفه نداردخوهدکفخاکمبهسر و چشمعسس ریخت
در خانه همان بار به دوشم چه توانکردمعمار ازل رنگ بنایم ز نفس ریخت
درس ورق عجز من امروز روانیسترنگم بهرهت ساز قدمکرد ز بس ریخت
غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدلخونیست درینپردهکه باید به هوس ریخت