غزل شمارهٔ ۴
او سپهر و منکف خاک اوکجا و منکجاداغم از سودای خام غفلت و وهم رسا
عجز راگر در جناب بینیازیها رهیستاینقدرها بسکه تاکویت رسد فریاد ما
نیست برق جانگدازی چون تغافلهای نازبیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینهها
هرکه را الفت شهید چشم مخمورتکندنشئه انگیزد زخاکشگرد تا روز جزا
از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرضرنگ تمثالی مگر آیینهگردد توتیا
نیست در بنیاد آتش خانهٔ نیرنگ دهرآنقدر خاکستری کایینهی گیرد جلا
زندگیمحملکش وهم دوعالم آرزوستمیتپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا
آرزو خونگشتهٔ نیرنگ وضع نازکیستغمزه درد دور باش و جلوه میگوید بیا
هرچهمیبینم تپشآمادهٔ صد جستجوستزین بیابان نقش پا هم نیست بیآوازپا
قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شودسرو راخجلت مگر درسایهاش داردبه پا
هرنفس صد رنگ میگیرد عنان جلوهاشتاکند شوخی عرق آیینه میریزد حیا
بال وپر برهم زدن بیدلکفافسوس بودخاک نومیدی به فرق سعیهای نارسا