غزل شمارهٔ ۳۹۲
ای خم مژگان شکوه نرگس مستانهاتچین ابر چینی طاق تغافلخانهات
ساغر نیرنگ نهگردون به این دوران نازکرد سرگرداندهٔ چشم جنون پیمانهات
گفتگوی بیزبانان محبت دیگر استکیست فهمد غیر دل حرف ز خود بیگانهات
ناکجا روشن شودکیفیت اسرار عشقمیکشد مکتوب خاکستر پر پروانهات
ما اسیران همچنان زندانی آنکاکلیمگر همه صد در ز یک دیوار خندد شانهات
توأمی دارد حدیث عشق و خواب بیخودیچشم بگشایم اگر بگذاردم افسانهات
نی سراغ دل زگردون یافتم نی بر زمینهم تو فرما تا درین صحرا چه شد دیوانهات
ای دل دیوانهکارت با غم عشق اوفتاددر چه مزرعکشت ذوق سینه چاکی دانهات
در عرقگم شد جبین فطرت از ننگ هوسآه از آن گنجی که گردید آب در ویرانهات
درگشاد کاش دعوی ییش بردن سعی لافکس نپرسید ایکلید وهمکو دندانهات
بیدل از ضبطنفس مگذرکه در بزم حضورشمع راگل میکند بیتابی پروانهات