غزل شمارهٔ ۳۸
موج پوشید روی دریا راپردهٔ اسم شد مسما را
نیست بیبال اسم پروازشکس ندید آشیان عنقا را
عصمت حسن یوسفی زد چاکپردهٔ طاقت زلیخا را
میکشد پنبه هر سحر خورشیدتا دهد جلوه داغ دلها را
جاده هر سو گشاده است آغوشکه دریدهست جیب صحرا را
شعلهٔ دل ز چشم تر ننشستابر ننشاند جوش دریا را
آگهی میزند چو آیینهمُهر بر لب زبان گویا را
قفل گنج زر است خاموشیاز صدف پرس این معما را
بیدل ار واقفی ز سرّ یقینترک کن قصهٔ من و ما را