گنج

غزل شمارهٔ ۳۷

کسی چه شکر کند دولت تمنا رابه عالمی‌ که تویی ناله می‌کُشد ما را
ندارد انجمن یأس ما شراب دگرهم از شکست مگر پُر کنیم مینا را
به عالمی‌ که حلاوت نشانهٔ ننگ استدونیم چون نشود دل ز غصه خرما را
هنوز ارهٔ دندان موج در نظر استگهر به دامن راحت چسان‌ کِشد پا را
درشت‌خو چه خیال است نرم‌گو باشد؟شرارخیزی محض است طبعِ خارا را
سلامت آینهٔ اعتبار امکان نیستشکسته‌اند به صد موج رنگ دریا را
صفای دل به‌ کدورت مده ز فکر دوییکه عکس‌، تنگ بر آیینه میکند جا را
برون لفظ محال است جلوهٔ معنیهمان ز کسوت‌ِ اسما طلب مسما را
رسیده‌ایم ز اسما به فهم معنی خویشگرفته‌ایم ز عنقا سراغ عنقا را
هزار معنیِ پیچیده در تغافل توستبه ابروی تو چه نسبت‌ زبان‌ گویا را
سبکروان به هوایت چنان ز خود رفتندکه چون نفس نرساندند بر زمین پا را
همیشه تشنه‌لب خون ما بوَد بیدل‌چو شیشه هر که به دست آورد دل ما را