غزل شمارهٔ ۳۷۳
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آبدر نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب
شورش امواج این دریا خروش بزمکیستنغمهای تر میفشارد مغزم از قانون آب
برنمیدارد دورنگی طینت روشندلاندر رگموجش همانآب است رنگ خون آب
همچو شبنم اشک ما آیینهٔ آه است و بسبر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب
شد عرق شبنم طرازگلستان شرم یاراینگهر بود انتخاب نسخهٔ موزون آب
آرزوگر تشنهٔ رفع غبار حسرت استبا وجود تیغ او نتوان شدن ممنون آب
نیست سیر عالم نیرنگ جای دم زدنعشق دریاهای آتش دارد و هامون آب
معنی آسودگی نفس طلسم خامشیستبرمن ازموجگهرشد روشن این مضمون آب
طبعم از آشفتگی دام صفای دیگر استدرخور امواج باشد حسن روزافزون آب
قلزم امکان نم موج سرابی هم نداشتتشنگیهاکرد ما را اینقدر مفتون آب
وحدتاز خودداریما تهمتآلود دوییستعکس در آب است تا استادهای بیرون آب
صافطبعانند بیدل بسمل شوق بهارجادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب