غزل شمارهٔ ۳۶۷
از سر مستی نبود امشب خطابم با شراببیدماغی شیشه زد بر سنگگفتم تا شراب
بزم امکان را بود غوغای مستی تا بهکیچند خواهد بود آخرجوش یک مینا شراب
دور وهمی میتوان طیکرد چون اوراقگلساغر این بزم رنگ است و شکستنها شراب
مست تا مخمور این میخانه محتاجند و بسوهم بنگاست اینکهگوییدارد استغنا شراب
عمرها بودیم مخمور سمندر مشربینیست از انصاف اگرریزی به خاک ما شراب
بیقراران طلب سر تا قدمکیفیتندمیکند ایجاد از هر عضو خود دریا شراب
ساغر بزم خیالم نرگس مخمورکیستمیروم مستانه از خود خوردهامگویا شراب
صبح ز خمیازه آخر جام شبنم میکشدحسرت مخمور از خود میکند پیدا شراب
خونشدن سر منزلیم، از جستجوی ما مپرستاک میداند چها در پیش دارد تا شراب
بهرمنع میکشیها محتسب درکارنیستبیدل آخر رعشه میبندد به دست ما شراب