غزل شمارهٔ ۳۶۶
سایه اندازد اگر بخت سیاه من در آبفلس ماهی دیدهٔ آهوکند خرمن در آب
هر نگه در دیدهٔ من نالهاست اما چه سودحلقهٔ زنجیر نومید است از شیون درآب
کی توانم در دل سنگین خوبان جاکنممنکه نتوانم فروبردن سر سوزن درآب
راه غربت عارفان را در وطن پوشیده نیستگوهر ازگرداب دارد هر طرف روزن در آب
ظاهر و باطن بهگرد عرض یکدیگرگم استآب درگلشن نمایان است چونگلشن در آب
پوچ میآیی برون ازلاف هستی دم مزننیستبیعرضحباباز قطرهخندیدن در آب
ما ضعیفان شبنم واماندهٔ اینگلشنیماز نم اشکیست ما را دیده تا دامن در آب
گر چنین جوشد عرق از هرزهتازیهای فکرنسخهٔ ما را خجالت خواهد افکندن درآب
غرق دنیاییمکو ساز منزه زیستنجبههٔفطرت تر استاز دامنافشردندر آب
نرمی گفتار ظالم بیفسونکینه نیستصنعتی دارد حسد از شعله پروردن درآب
هوش میباید قوی با چشم بیناکار نیستجز به پا ممکن نباشد پیش پا دیدن در آب
یک نگه نادیده رخسار عرقآلودهاشچون تری عمریست بیدلکردهام مسکن درآب