گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۷

به خاک راه‌که‌گردید قطره‌زن مهتابکه چون‌گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب
به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیستجهان‌گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب
دگر چه چاره جز آتش زدن به‌کسوت هوشفتاده است به فکرکتان من مهتاب
در آن بساط‌که شمع طرب شود خاموشزپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب
به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت دادگذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب
به هر طرف نگری عیش می‌خرامد و بسز بس‌که‌کرد به فکر سفر وطن مهتاب
ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیستمگر ز چیدن دامن‌کند رسن مهتاب
عبث ز وهم‌، بساط دوام عیش مچینکه‌کرد تا سحر این جامه راکهن مهتاب
به‌گلشنی‌که حیا شبنم بهارتو بودگداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب
سراغ عیشی از این انجمن نمی‌یابممگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب
شهید ناز تو در خاک بی‌تماشا نیستز موج خون چمنی دارد ازکفن مهتاب
مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدلکه شسته است جهان را به اشک من مهتاب