غزل شمارهٔ ۳۴۹
گذشتهام به تنک ظرفی از مقام حبابخم محیط تهیکردهام به جام حباب
جهان به شهرت اقبال پوچ میبالدتو هم بهگنبدگردون رسان پیام حباب
اگر همین نفس است اعتبار مد بقارسیدهگیر به عمر ابد دوام حباب
فغانکه یک مژه جمعیتم نشد حاصلفکند قرعهٔ من آسمان به نام حباب
حیاکنید ز جولان تردماغی وهمبه دوش چندکشد نعش خود خرام حباب
جهان حادثه میدان تیغبازی اوستکسی ز موج چسانگیرد انتقام حباب
به خویش چشمگشودن وداع فرصت بودنفس رساند ز هستی به ما سلام حباب
در این محیط ز ضبط نفس مشو غافلهوای خانه مبادا زند به بام حباب
نفس زدیم به شهرت عدم برون آمددگر چه نقش تراشد نگین به نام حباب
قفستراشی اوهام حیرت است اینجاشکسته شهپر عنقا نفس به دام حباب
بقای اوست تلافیگر فنای همهفتاده است به دوش محیط وام حباب
ز انفعال سرشتند نقش ما بیدلعرق به دوش هوا دارد انتظام حباب