غزل شمارهٔ ۳۴۷
چو من زکسوت هستی ترآمدهست حباببه قدر پیرهن از خود برآمدهست حباب
جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرورعرقفروش سر و افسر آمدهست حباب
هزار جا گره اعتبار شق کردیمبه خشم ما همه دمگوهرآمدهست حباب
کسی به ضبط عنان نفس چه پردازدسوارکشتی بیلنگر آمدهست حباب
به این دو روزه بقا خودنمای وهم مباشبه روی آب تنک کمتر آمدهست حباب
به نام خشک مزن جام تردماغی نازز آبگینه هم آخر برآمدهست حباب
به فرصتیکه نداری امید مهلت چیستدرون بیضه برون پر برآمدهست حباب
ز احتیاط ادبگاه این محیط مپرسنفسگرفته برون در آمدهست حباب
طرب پیام چه شوقند قاصدان عدمکه جام برکف وگل بر سر آمدهست حباب
مکن ز خوانکرم شکوه،گر نصیبت نیستکه در محیط نگون ساغر آمدهست حباب
ز باغ تهمت عنقاگلی به سر زدهایمبه هستی از عدم دیگر آمدهست حباب
نفس متاعی بیدل در چه لاف زندبه فربهی منگر لاغر آمدهست حباب