گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۱۲ بیت
چو شمع تا سحر افسانه می‌شود تب وتابنگاه برق خرام است جلوه‌ای دریاب
اگر غنا طلبی مشق خاکساری‌کنحضورگنج براتی‌ست سرنوشت خراب
به فیض‌کاهلی آماده است راحت ماکه سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب
فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوریکه شسته‌اند ازین صفحه غیر نقش سراب
در آن بساط‌که از رنگ آرزو پرسندچو یاس در نفس ما شکسته است جواب
به دل اگر برسی جستجو نمی‌ماندتحیر است درآیینه شوخی سیماب
نماند در دل ما خونی از فشار غمتبه غنچگی زگل ماگرفته‌اندگلاب
ز شرم حلقهٔ آن زلف حیرتی دارمکه ناف آهوی مشکین چرا نشدگرد‌اب
عجب‌که رشتهٔ پروین زهم نمی‌گسلدچنین‌که از عرق روی اوست درتب و تاب
زموج رنگ به دوران نشئهٔ نگهتخط شکسته توان خواند از جبین شراب
غرور هستی او را فنای ماست دلیلخم‌کلاه محیط است در شکست حباب
کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدلنشست سرخط موج ازجبین دریا آب