غزل شمارهٔ ۳۳۸
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخابجام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
تا به بحر شوق چون گرداب دارم اضطرابنیست نقش خاتم من جز نگین پیچ و تاب
از دهان بینشانت هیچ نتوان دم زدنسوختم زین معنی موهوم خاموش جواب
جام گل را از می رنگت جگر چون لاله داغوز نگاهت شیشهٔ می را نفس چو شبنم آب
صفحهٔ گلشن نبندد نقش رنگت در خیالساغر نرگس نبیند نشئهٔ چشمت به خواب
خنده لبریز ملاحت، جلوه مالامال حسنناز سرشار جفاها، غمزه مخمور عتاب
سایهپردازی تغافلهای خورشید است و بسگر تو از رخ پرده برگیری که میگردد نقاب؟
ناله را آسوده نتوان دید در کیش وفابه که کم گردد دعای دردمندان مستجاب
در گلستانی که رنگ از چهرهٔ من میریختندگشت هر برگ خزان آیینهدار آفتاب
تا هوایی در سرم پیچید از خود میرومگردبادم دارم از سرگشتگی پا در رکاب
شبنم لطف کریمان جهان برق است و بسغیر آتش نیست در سرچشمهٔ خورشید آب
عالم امن است حیرانی مژه بر هم زدنخانهها ز افتادن دیوار میگردد خراب
معجز خوبی نگر بیدل که هنگام سخنلعل خاموشش کشید از غنچهٔ گوهر گلاب