غزل شمارهٔ ۳۱۰
در فکر حق و باطل خوردیم عبث خونهااین صنعت الفاظ است یا شوخی مضمونها
بر هرچه نظر کردیم کیفیت عبرت داشتگردون ز کجا واکرد دکانچهٔ معجونها
نظم گهر معنی چون نثر فراهم نیستاز بس که جنون انگیخت بیربطی موزونها
در خلق ادبورزی خاصیت افلاس استفقر این همه سامان کرد موسایی و قارونها
بر نیم درم حاجت صد فاتحه باید خواندهرجا در جودی بود شد مرقد مدفونها
جز کنج مزار امروز کس دادرس کس نیستانسان چه کند با این خرس و سگ و میمونها
تدبیر تکلف چند بر عالم آزادیمعموره قیامت کرد در دامن هامونها
تا بینفسی شوید آلودگی هستیچون صبح به گردون رفت جوش کف صابونها
غواصی این دریا بر ضبط نفس ختم استدر شکل حباب اینجاست خمها و فلاطونها
از عشق چه میگویی، از حسن چه میپرسیمجنون همه لیلی گیر، لیلی همه مجنونها
بیدل خبر خلوت از حلقهٔ در جستمگفت آنچه درون دارد پیداست ز بیرونها