گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۹

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدن‌هانمی‌بایست از خاک اینقدر دامن کشیدن‌ها
مخور ای شمع از هستی فریب مجلس‌آراییکه یک گردن نمی‌ارزد به چندین سر بریدن‌ها
همان بهتر که عرض ریشه در خاک عدم باشدبه رنگ صبح، برق حاصل است اینجا دمیدن‌ها
شبی از بی‌خودی نظارهٔ آن بی‌وفا کردمکنون چشمم چو شمع کشته داغ است از ندیدن‌ها
به ساز محفل بی‌رنگ هستی سخت حیرانمکه نبض ناله خاموش است و دل مست شنیدن‌ها
مقام وصل نایاب است و راه سعی ناپیداچه می‌کردیم یارب گر نبودی نارسیدن‌ها
کف خاک هوا فرسوده‌ای‌، ای بی‌خبر شرمیبه گردون چند چون صبحت برد بی‌جا دویدن‌ها
سرشکم داشت از شوقت گداز آلوده تحریریبه بال موج بستم نامهٔ در خون تپیدن‌ها
چو اشکم‌، ناتوانی رخصت جرأت نمی‌بخشدمگر از لغزش پابندم احرام دویدن‌ها
شرارم‌، شعله‌ام‌، رنگم‌، کدامین طایرم یاربکه می‌خواند شکست بالم افسون پریدن‌ها
ز شرم نرگس مخمور او چندان عرق کردمکه سرتا پای من میخانه شد از شیشه چیدن‌ها
ز احوال دل غمدیدهٔ بیدل چه می‌پرسیکه هست این قطره خون چون غنچه محروم از چکیدن‌ها