غزل شمارهٔ ۲۹۷
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامهاچون زبان خامشان پیچیده سر در کامها
رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر استروغن تصویر درد حسن ازین بادامها
موج دریا را تپیدن رقص عیش زندگیستبسمل او را به بیآرامیست آرامها
از مذاق ناز اگر غافل نباشد کام شوقمیتوان صد بوسه لذت بردن از دشنامها
چون خط پرگار، اگر مقصد دلیل عجز نیستپای آغاز از چه میبوسد سرانجامها
از گرفتاری ما با عشق زیب دیگر استبال مرغان میشود مژگان چشم دامها
شهرهٔ عالم شدن مشکل بود بیدردسرروز و شب چین بر جبین دارد نگین از نامها
سخت دشوار است قطع راه اقلیم عدمهمچو پیک عمر باید از نفس زد گامها
مقصد وحشت خرامان نفس فهمیدنیستبیسراغی نیستند این بوی گل احرامها
نشئهٔ عیشی که دارد این چمن خمیازه استبر پر طاووس میبندم برات جامها
هیچکس در عالم اقبال فارغبال نیسترخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها