غزل شمارهٔ ۲۹۲
بیدماغی با نشاط از بس که دارد جنگهاباده گرداندهست بر روی حریفان رنگها
غافلند ارباب جاه از پستی اقبال خویشزیر پا بودهست صدرآرایی اورنگها
وادی عشق است اینجا منزل دیگر کجاستجز نفس در آبله دزدیدن فرسنگها
بینیازی از تمیز کفر و دین آزاد بوداز کجا جوشید یارب اختراع ننگها
زاهدان، از شانه پاس ریش باید داشتن!داء ثعلب بیپیامی نیست زین سر چنگها
تا نفس باقیست باید با کدورت ساختندر کمین آینه آبیست وقف زنگها
چرب و نرمی هرچه باشد مغتنم باید شمردآب و روغن چون پر طاووس دارد رنگها
هرچه از تحقیق خوانی بشنو و خاموش باشساز ما بیرون تار افکنده است آهنگها
آخر این کهسار یک آیینه دل خواهد شدنشیشه افتادهست در فکر شکست سنگها
بیدل اسباب طرب تنبیه آگاهیست، لیکانجمن پر غافل است از گوشمال چنگها