گنج

غزل شمارهٔ ۲۹

وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه: ورپیدا۱۴ بیت
چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیداهمه به پیش خودیم اما سراب‌های ز دور پیدا
فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر چشم و گوش دامنغبار مجنون به دشت روشن چراغ موسی به طور پیدا
در آمد و رفت محو گشتیم و پی به جایی نبرد کوششرهی که کردیم چون نَفَس طی نشد به چندین عبور پیدا
به فهم کیفیت حقیقت که‌راست بینش کجاست فطرتبه غیر شکل قیاس اینجا نمی‌کند چشم کور پیدا
به پا ز رفتار وارسیدن به لب ز گفتار فهم چیدنبه پیش خود نیز کس نگردید جز به قدر ضرور پیدا
چو آینه صد جمال پنهان ز دیدهٔ بی‌نگه مبرهنچو صبح چاک هزار کسوت ز پیکر شخص عور پیدا
اشارهٔ دستگاه خاقان‌، عیان ز مژگان موی چینیگشاد و بست در سلیمان ز پردهٔ چشم مور پیدا
کمان افلاک پر بلندست از خم بازوی تضنعبس است اگر کرد خط کشیدن ز کلک نقاش زور پیدا
چکیدن اشک ناله‌زا شد ز سجدهٔ دانه ریشه واشدفتادگی همت‌آزما شد که عجز گم شد غرور پیدا
نیاز و ناز کمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و نمایانذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا
به هم اگر چشم باز گردد قیامت آیینه‌ساز گرددکز اعتبارات جسم خاکی چو عبرتیم از قبور پیدا
ملایمت چون شود ستمگر ز هر درشتی‌ست سخت‌روترچو آب از حد برد فسردن نمی‌شود جز بلور پیدا
گذشت چندین قیامت اما در این نیستان بی‌تمیزیز پنبهٔ گوش‌های غافل چو نی گره کرد صور پیدا
ز انقلاب مزاج اعیان به حق امان بردن‌ست بیدلعلامت عافیت ندارد چو گردد آب از تنور پیدا