غزل شمارهٔ ۲۸
کو بقا گر نفست گشت مکرر پیداپا ندارد چو سحر، چند کنی سر پیدا
صفر اشکال فلک دوری مقصد افزودوهم تازید که شد حلقهٔ آن در پیدا
شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بودپوستینی که شد از پیکر اخگر پیدا
جرم آدم چه اثر داشت که از منفعلیگشت در مزرع گندم همه دختر پیدا
میکشان جمله شبی دعوت زاهد کردندچوب در دست، شد از دور سر خر پیدا
مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاقخون چو شد شیر کند لذت شکر پیدا
مقصد عشق بلند است، ز افلاک مپرسنشئه، مشکل که شود از خط ساغر پیدا
قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواهبه هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا
دیدهٔ منتظران تو به صد کوشش اشکروغنی کرد ز بادام مقشر پیدا
فقر در کسوت اظهار هنر رسواییستآخر آیینه نمد کرد ز جوهر پیدا
شخص تمثال دمید از هوس خودبینیچه نمود آینه گر کرد سکندر پیدا
خلقی از ضبط نفس غوطه به دل زد بیدلقعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا