غزل شمارهٔ ۲۸۲۵
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم توییگر همه مژگان گشود آغوش دانستم تویی
حرف غیرم راه میزد از هجوم ما و منبر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی
مشت خاک و اینهمه سامان ناز اعجاز کیستبیش ازین از من غلط مفروش دانستم تویی
نیست ساز هستیام تنها دلیل جلوهاتبا عدم هم گر شدم همدوش دانستم تویی
محرم راز حیا آیینه دار دیگر استهر چه شد از دیدهها روپوش دانستم تویی
غفلت روز وداعم از خجالت آب کرداشک میرفت و من بیهوش دانستم تویی
بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتمشعلهای را یافتم خاموش دانستم تویی