غزل شمارهٔ ۲۸۲
غباریم زحمتکش بادهابه وحشت اسیرند آزادها
املها به دوش نفس بستهایمسفریک قدم راه و این زادها
جهان ستم چون نیستان پر استز انگشت زنهار فریادها
به هر دامی از آرزو دانهایستگرفتار خویشند صیادها
برون آمدن نیست زین آب وگلبنالید ای سرو و شمشادها
فسردن هم آسوده جان میکندبه هر سنگ خفتهست فرهادها
غنیمت شمارند پیغام همفراموشی است آخر این یادها
بد ونیک تاکی شماردکسیجهان است بگذر ز تعدادها
چهخوبو چهزشت ازنظر رفتهگیرپری میزنند این پریزادها
به پیری ستمکرد ضعف قویمپرسید از این خانه آبادها
به صید نقب ازین بیش نشکافتیمکه تا آب و خاک است بنیادها
ز نقش قدم خاک ما غافل استهمه انتخابیم ازین صادها
نوی بیدل از ساز امکان نرفتنشد کهنه تجدید ایجادها