گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۱

ز چشم بی‌نگه بودم خراب‌آباد غارتهاچه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها
سوادنامه هم‌کم‌نیست در منع صفای دلبه حیرانی مژه برداشتم‌کردم عمارتها
به‌ذوق‌کعبه‌مگذر ازطواف‌کلبهٔ مجنونغبار معنی الفت مباشید از عبارتها
هجوم‌داغ عشقت‌کرد ایجاد سرشک منزدل هرجا سویدا جوش زد دارد زیارتها
شکست برگ‌گل هم ازتبسم عالمی داردعرقریزی‌ست‌هرجاجمع می‌گرددحرارتها
به خاک خود تیمم ساحل امنی دگرداردخم آورد ابروی ناز تو از بار اشارتها
به‌حسن خلق بیدل‌ تا توان‌ در جنت‌آسودنمشو چون زاهدان توفانی آب طهارتها