گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۱۹

ای که در دیر و حرم مست‌ کرم می‌آییدل چه دارد که درین غمکده کم می‌آیی
جوهر ناز چه مقدار تری می‌چیندکه به حسرتکدهٔ دیدهٔ نم می‌آیی
اینقدر سلسلهٔ ناز که دیده‌ست رسا؟عمرها شد که به هر سو نگرم می آیی
صمدی لیک در این انجمن عجز نگاهبه چمن سازی آثار صنم می آ‌یی
چقدر لطف تو فریادرس‌ بی‌‌بصری‌ستکه به چشم همه‌کس دیر و حرم می‌آیی
عقل و حس غیر تحیر چه ترازد اینجاکز حدوث آینه‌پرداز قدم می‌‌آیی
عرض تنزیه به تشبیه نمی‌آید راستسحر کاریست که معنی به رقم می‌آ‌یی
فقر نازد که به تجرید نظر دوخته‌ایجاه بالد که به سامان حشم می‌آیی
ای نفس آمد و رفت هوست داغم‌ کردمی‌رو‌ی سوی عدم یا ز عدم می‌آیی
چشم تا بسته‌ای‌، آفاق سواد مژه استصد شق خامه ز یک نقطه به هم می‌آیی
چینت از دامن آرام به هرجا گل ‌کردذره تا مهر به آرایش رم می‌آیی
انتظار تو به هر رهگذرم دارد فرشهرکجا پای نهی پا به سرم می‌آ‌یی
کم آرایش تسلیم نگیری زنهارابروی نازی اگر مایل خم می‌آیی
چه ضرور است ‌کشی رنج وداعم بیدلمی‌روم من به مقامی‌ که تو هم می‌آیی