گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۱۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رمیایی۱۲ بیت
گه به رو می‌دوی و گاه به سر می‌آیینیستی اشک چرا اینهمه ‌تر می‌آیی
درد فرصت ز هجوم املت باز نداشتسنگها بسته به دامان شرر می‌آیی
زین تخیل‌ که فشرده‌ست دماغ هوستقطره نارفته به انداز گهر می‌آیی
شعله‌ات گو نفسی چند به‌ پرواز تندآخر از ضبط نفس در ته پر می‌آیی
خواب غفلت چقدر گرد پریشان نظری‌ستبه وطن خفته ز تشویق سفر می‌آیی
عالمی در نفس سوخته خون می‌گرددتا تو یک نالهٔ پرواز اثر می‌آیی
پایه‌ات آنهمه از خاک نچیده‌ست بلندتا کجاها به سر آبله بر می‌آیی
نفی اوهام ز اثبات یقین خالی نیستهر چه شب رفته‌ای از خویش سحر می‌آیی
آخر از جلوهٔ تحقیق به حیرت زدن‌ستوعده وصل است و تو آیینه به بر می‌آیی
نه دل آیینه و نی دیده تماشا قابلحیرت این است ‌که در دل به نظر می‌آیی
می‌شود هر دو جهان یک مژه آغوش هوستا تو همچون نگه از پرده به در می‌آیی
بیدل این انجمن شوق فسردنکده نیستهمچو پرواز به افشاندن پر می‌آیی