غزل شمارهٔ ۲۷۹۴
به شهرت زد اقبال خلق از تباهیسپید است نقش نگین از سیاهی
دماغ غرور از فقیران نبالدکجی نیست سرمایهٔ بیکلاهی
گر این است درد سر زر پرستانهمان اجتماع گداییست شاهی
ندانم خیال دماغ آفرینانچه دارد درین امتحانگاه واهی
ندیدهست ازین بحر غیر از فسردنبه چشمی که موج گهر نیست راهی
یقین احتیاج دلایل ندارددر آب افکند سرمه را چشم ماهی
نخواهی شدن منکر آنچه گفتیدو لب داده در هر حدیثت گواهی
گر اقبال خورشیدیت اوج گیردفروزد چراغ از دم صبحگاهی
به هر جا گشادند مژگان نازتبه چشم بتان خواب شد خوش نگاهی
شنیدم قدم میگذاری به چشممزمین سبز کردهست مژگان گیاهی
کتان باب مهتاب چیزی نداردبه هر جا تویی دیگر از من چه خواهی
کرم بسکه گرم امتحانست بیدلمرا سوخت اندیشهٔ بیگناهی