غزل شمارهٔ ۲۷۵۸
شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمیدر دست فتنه دادند جام شراب نیمی
موج خجالت سرو پیداست از لب جوکز شرم قامت او گردیده آب نیمی
گیرم لبت نگردد بی پرده در تکلماز شوخی تبسم واکن نقاب نیمی
زان ابر خط که دارد طرف بهار حسنتخورشید پنجهٔ ناز زد در خضاب نیمی
پاک است دفتر ما کز برق ناکسیهاباقی نمیتوان یافت از صد حساب نیمی
سرمایه یکنفس عمر آنهم به باد دادیمدرکسب حرص نیمی، در خورد و خواب نیمی
قانع بهجام وهمیم از بزم نیستی کاشقسمت کنند بر ما از یک حباب نیمی
عمریست آهم از دل مانند دود مجمردر آتش است نیمی در پیچ و تاب نیمی
آن لالهام درین باغ کز درد بیدماغیتا یک قدح ستانم کردم کباب نیمی
در دعویکمالات صد نسخه لاف فضلماما نیام به معنی در هیچ باب نیمی
موی سفیدگل کرد آمادهٔ فنا باشیعنی سواد این شهر بردهست آب نیمی
بیدل نشاط این بزم از بسکه ناتمامی استچرخ از هلال دارد جام شراب نیمی