غزل شمارهٔ ۲۷۵۷
گر نیست در این میکدهها دور تمامیقانع چو هلالیم به نصف خط جامی
در ملک قناعت به مه و مهر مپردازگر نان شبی هست و چراغ سر شامی
این باغ چه دارد ز سر و برگ تعینتخم، آرزوی پوچ و، ثمر، فطرت خامی
بنیاد غرور همه بر دعوی پوچ استدر عرصهٔ ما تیغکشیدهست نیامی
شاهان بهنگین غره، گدایان به قناعتهستی همه را ساخته خفتکش نامی
عبرت خبری میدهد از فرصت اقبالاین وصل نه زانهاست که ارزدبه پیامی
دلها همه مجموعهٔ نیرنگ فسونندهر دانهکه دیدی گرهی بود به دامی
هستی روش ناز جنون تاز که داردمیآیدم از گرد نفس بوی خرامی
تا مهر رخش از چه افق جلوه نمایدگوش همه پرکرده صدای لب بامی
آفاق ز پرواز غبارم مژه پوشیدزین سرمه به هر چشم رسیدهست سلامی
بیدل چه ازل کو ابد، از وهم برون آیدرکشور تحقیق نه صبح است و نه شامی