گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۴۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: نگی۱۲ بیت
چو بوی‌گل ز چه افسردگی مقید رنگیتودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی
حباب وار ز دردی‌کشان حوصله بگذرکه تا گشوده‌ای آغوش شوق کام نهنگی
ز صیدگاه طرب غافلی به وهم تعلقاگر ز خانه برآیی پر هزار خدنگی
فضای کَون و مکان با دل گرفته چه سازدفسرده صد در و دشت از همین یک آبله تنگی
ز داغ اگر همه طاووس‌گل‌کنی چه‌گشایدکه عشق چشم نبازد به لعبتان فرنگی
به عشق تا عرق شرم نیست توام اشک استحذر که خندهٔ دندان نمای عالم بنگی
دل پری‌که نداری مکن تهی ز تعینکزین ترانه‌گرانتر ز عطسه‌های تفنگی
غنیمت است به پیری نفس شماری عبرتشکسته شیشه و اکنون تو زان شکست ترنگی
مباد جرأت طاقت کشد به لغزش خفّتدرین گذر به‌ ادایی قدم‌گشا که نه لنگی
گذشت قافله‌ها زین بساط نعل در آتشسپندوار تو هم در کمین به وهم شلنگی
به عزم هر چه قدم می‌زنی بجاست فسردنشتاب تا نگذشته‌ست از پرتو درنگی
گداخت حیرتم از فکر سرنوشت تو بیدلبه صیقل آینه رفت و تو همچنان ته زنگی