غزل شمارهٔ ۲۷۴۰
سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگیسایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی
از شعاع مهر یکسر خاکساری میچکدبر جبین چرخ هم خطیست با افتادگی
سجده را در خاک راهش گر عروج آبروستمیشود چون دانهام آخر عصا افتادگی
نیست راحت جز به وضع خاکساری ساختنبا زمین سرکن چو نقش بوریا افتادگی
استقامت نیست ساز کهنهٔ دیوار جهدعضو عضوت میزند موج زپا افتادگی
بی عرق یک سجده از پیشانی من گل نکردمیکند بر عجز حالم گریهها افتادگی
چون غبار رفته از خود دست و پایی میزنمتا به فریادم رسد آخر کجا افتادگی
آستانش از سجودم بسکه ننگ آلوده استآب میگردد چو شبنم ازحیا افتادگی
تا به چشم نقش پایی راه عبرت واکنمپیکرم را کاش سازد توتیا افتادگی
با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتمهمچو زلف یار مینازد به ما افتادگی