غزل شمارهٔ ۲۷۳۹
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگیسبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
میتوان از طینت ما هم رعونت خواستنگر برآید از طلسم نقش پا افتادگی
عمرها چون اشککنج راحتی میخواستمبهر ما امروز خالی کرد جا افتادگی
دام عجزی درکمین سرکشی خوابیده استمیکشد انجام نی از بوریا افتادگی
سرکشی تا کی گریبانت درّد چون گردبادهمچو صحرا دامنی دارد رسا افتادگی
مرد وحشت گر نهای با هر چه هستی صلح کنای به یک رویی مثل یا جنگ یا افتادگی
غوطه زن در ناز اگر با عجز داری نسبتیبر سراپای تو میبندد حنا افتادگی
خط پرگار کمالت ناتمام افتاده استتا نمیسازد سرت را محو پا افتادگی
با خرد گفتم چه باشد جوهر فقر و غناگفت: در هر صورتی نام خدا افتادگی
تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتیکز سرم چون پا دواند ریشهها افتادگی
کاروان نقش پاییم از کمال ما مپرسمنزل ما جاده ما خضر ما افتادگی
نیست ممکن بیدل از تسلیم، سر دزدیدنمنسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی