گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۳۳

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: وشی۱۰ بیت
خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشینمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش ای حیرت آغوشی
ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار منچو مژگان می‌کنم مضرابی آهنگ خاموشی
از آن نامهربان منت‌کش صد رنگ احسانیمبه این حسرت‌ که ‌گاهی می‌کند یاد فراموشی
نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارمنگه می‌پرورم در سایهٔ خط بناگوشی
به روی جلوهٔ او هر چه باداباد می‌تازمبه این یک مشت خس در بحر آتش می‌زنم جوشی
چنین محو خرام ‌کیست طاووس خیال منکه واکرده‌ست فردوس از بن هر مویم آغوشی
هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آیدز جوهر چشمهٔ آیینه دارد آب خس پوشی
به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتمشنیدن داشت این افسانه گر می‌داشتم گوشی
ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافلکه عقبا هم نمی‌ارزد به خم ‌گرداندن دوشی
حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدلفروغ‌ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی