غزل شمارهٔ ۲۷۳۲
تا چند کشد دل الم بیهده کوشیچون صبح نفس باختم از خانه بدوشی
خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیستترسم به عرق گم شود از آبله جوشی
امروز کسی محرم فریاد کسی نیستدلکوب خودم چون جرس از هرزه خروشی
شمعی که به فانوس خیال تو فروزندچون آتش یاقوت نمیرد ز خموشی
ای خواب تو تلخ از هوس مخمل دنیاحیف است ز حرف کفنت پنبهبهگوشی
گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبالهر چند به گردون رسی از خاک به جوشی
تا خجلت پستی نکشد نشئهٔ همتآن جرعه که بر خاک توان ریخت ننوشی
در سعی طلب چشم به فرصت نتوان دوختبرق آینهدار است مبادا مژه پوشی
بیدل اگر آگه شوی از درد محبتیک زخم به صد صبح تبسم نفروشی