گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲۶

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه: ارسیدهباشی۱۰ بیت
ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشیچو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی
ز خیال خویش بگذر چه مجاز، ‌کو حقیقتچوگذشتی ازکدورت به صفا رسیده باشی
نفست ز آرمیدن به عدم رساند خود راتوکه می‌روی نظرکن به‌کجا رسیده باشی
چه تپیدن است ای اشک به توام نه این‌گمان بودکه زسعی آب‌ گشتن به حیا رسیده باشی
به فسون دولت خشک مفروش مغز عزتکه فسرده استخوانی به هما رسیده باشی
تو و صد دماغ مستی که یکی به فهم نایدمن و یک جبین نیازی‌ که تو وارسیده باشی
به بساط بی‌نیازی غم نارسیدنم نیستمن اگر به سر رسیدم تو به پا رسیده باشی
ثمر بهار رنگی به‌ کمال خود نظر کنچمنی ‌گذشته باشد ز تو تا رسیده باشی
سر و کار ذره با مهر ز حساب سعی دور استبه ‌تو کی رسیم هر چند توبه ما رسیده باشی
به تأمل خیالت جگرم گداخت بیدلکه تو تا به خود رسیدن به چها رسیده باشی